
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 6:31 توسط عمه جان
چندروز پیش عسلک عمه اومده بود اینجا،کلی شیطونی کرد باهم خاله بازی کردیم کشت من را از بس هی رفتیم عروسی ..... من مامان بودم محمد امین هم پسرم که خیلی دوسم داشت.... اسم همه ماشین ها روهم بلده خیلی هاش را من حتی نشنیده بودم ،هی می گفت مامان برات فلان ماشین را خریدم ..... بهم گفت امروز رفتم یه بی یوم با خریدم برات سوار بشی بری عروسی..... گفتم :چی؟؟؟؟ هی اسم ماشین ها را گفتم تا بالاخره فهمیدم منظورش bmw هستش ..... بازی باهاش خیلی جالب بود ..... اولین بار بود با نی نی ها خاله بازی می کردم!!!! محمدامین هم کلی ذوق کرده بود.... وسط جاده شمال یهو می گفت آخ دیدی مامان سوییچ را جا گذاشتم.... هی میگم خوب وسط جاده ایم صبر کن برگردیم .... میره سوییچ را برمیداره میاد میگه خوب حالا بریم.... ترمز که می کرد من باید با سرخودم را میاوردم جلو،یا فرمونش را می چرخوند من باید این طرف اون طرف می شدم!!!! آخرش انقدر خسته شدم که خوابم گرفته بود هی می گفتم ،مثلا من مریضم اما مگه راحتم می گذاشت می گفت بریم عروسی زودی خوب میشی مامانی!!! کنارش بهم خیلی خوش گذشت ..... عادت ندارم واسه تولدم کسی را دعوت کنم محمدامین اون روز اینجا بود منم زنگ زدم مامانش اینا اومدن و کنار هم بودیم.... عصر با داداشی و محمدامین رفتیم برای خرید کیک هرجا می رفتیم تا نگه می داشت سریع سوییچ را برمی داشت !!!! می گفتم عمه محمد که مارا وسط خیابون نمی گذاره بره که تو سوییچش را برمیداری..... هرکاری هم کردم بیاد عقب باد به دندوناش نخوره باز درد بگیره گوش نکرد.... از ساعت نه هم که برگشتیم با کیک تا خود دوازده و نیم که بابا اومد گریه کرد و گفت کیک می خوام!!!! آخرم شب سر اینکه همه کیک را می خواد دوساعتی گریه کرد تا بردنش بیرون نصف شب براش بستنی خریدن آروم بشه ...... من خیلی دوسش دارم ولی به اعتقاد من نباید هرچیزی که بچه خواست بهش بدی.... مامان میگه تو دروغ میگی دوسش نداری!!!اگه داشتی راضی نمی شدی اشکش را ببینی؟؟؟ نمونش همین امروز سوییچ ماشین بابا را برداشته بود می خواست بره دکتر با مامانش .... هی میگیم می خوان برن سرکار میگه نه نمیدم!!!! دوساعت که دم در به زور ازش گرفتن بعدشم درست عین چهار ساعتی که رفت و برگشت گریه کرده بود تا خوابش برده بود!!! اینم نتیجه دلسوزیهای بی موردشون..... همه دندوناش خرابه .... فردا نوبت دکتر داره ، دوساعت بی هوشش می کنن..... دلم شور می زنه ،خدا خودش کمکمون کنه... خدایا به امید تو .... اینم عکسای روزی که باهم بازی می کردیم محمدامین دوست دارم دعا فراموش نشه + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 4:41 توسط عمه جان |
سلام امروز شیطونک عمه کلی اذیت کرد... ازجمله اینکه از نردبام بالا رفت... وبا داداشیش دعوا کرد... تا داداشیش اذیتش می کرد می گفت دیگه دوست ندارم... یه کتک حسابی هم بهش زد.... البته امیر انگار هنوز بزرگ نشده شیطونیهاش بیشتر از محمدامینه... امروز تولد داداشیشه .... همین جا رسیدنش به سن تکلیف را بهش تبریک میگم ... قبلا عکس داداشی را گذاشته بودیم اماواسه اونایی که ندیدن... اگه بشه حتما از تو آرشیو عکسای قدیم یکی می گذاریم..... بازم مثل همیشه تا می خوام از شیطونیهاش بنویسم حافظم یاریم نمی کنه... پس بااجازه عکساش را می گذاریم شاید یه چیزایی یادم اومد.... + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 4:27 توسط عمه جان |
سلام دیروز محمدامین اومده بود خونمون... شب هم باهمدیگه رفتیم شهربازی.... گفت عمه بریم بازی سوار بشیم... گفتم عمه من پول ندارم که.... گفت:خوب من میرم بادی تو بیا من را نگاه کن.... بغلش کردم محکم بوسش کردم شیطونم را .... باباش گفت:بابا بگو من مهمونت می کنم.... گفت:من که پول ندارم... گفت:من بهت میدم چقدر می خوای... گفت:صد هزار تومن ..... باباش گفت:چند؟ گفت:هفت هزار تومن .... رفتیم یکم بازی کرد و اومدیم... کلا خیلی شیطون شده.... الهی فدای شیطونی هاش بشم ... دیروز هروقت می پرسیدن پارمیس کجاست؟ می گفت:داره وبلاگ من را درست می کنه .... البته داشتم عسکای خوجلش را درست می کردم.... + نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 16:56 توسط عمه جان |
سلام امروز جیگر طلای عمه اومده بود خونمون... وایییییییی که چقدر شیطونی کرد.... نه اینکه عمه اشنگش هم واحد بغلی ما میشینن..... انگار کلا وسط راهرو بود تا خونه ما.... وقت نهار خوردن هم از بس شیطونی کرد سرش خورد به دروکلی گریه کرد.... بازم به زور ازش عکس انداختم ... تازه شرط کرده بود که مهدی هم حتما باید تو عکسام باشه.... هی میگم عمه اونکه وبلاگ نداره که.... ازبس این جمله را تکرار کردم .... الهی مهدی کوچولو گفت امین منچه وبراج ندارم .... دلم سوخت گفتم حالا مگه چی میشه .... بالاخره دل را زدم به دریا و عکسهای دونفری ازشون انداختم.... که بدم نشد یه جور تازه و تنوع هستش ... آخه اخلاقم یه طوریه بدم میاد وقتی وبلاگ امینه مثلا ازخودم بنویسم.... فردا که این جیگر طلا بزرگ میشه خودش می خواد بنویسه... می گه ای عمه انگار خاطرات خودت را ثبت کردی تا خاطرات من را .... محمدامین من عاشقتم عمه... و مثل روزشمار بالای وبلاگت برای دامادیت روزشماری می کنم.. امیدوارم مرد بشی بزرگ بشی و همچنان لبخند روی لبهای خوشگلت باشه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 9:56 توسط عمه جان |
|
| ||||||